تبليغاتX
پوچستان

سر جلسه امتحان.

چه کار میکرد؟

آخر هی شکست

هی تراشیدنش

باز شکسته شد

باز مغزش تراشیده شد

هی کوچک وکوچکتر شد

هی شکست

هی زندگی تراشید

کوتاه و کوتاهتر شد

مقصر زندگی نبود

آخر چه ماند؟

یه مشت آشغال تراش

                                                 پوچی

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 23:25 توسط مینا |

هر چه بود و نبود

تمام شد

بالاخره سقف این چاردیواری هم به پایان رسید.

سقف آویزی طلب کرد.

پس گلدانی آویزکرد

گلدان در فراق یار اشک برگ ریخت.

سقف بهانه گیررهایش کرد.

در باز شد.

نعشی را روی زمین می کشید

سنگین بود گویی!

خیلی زیاد!

ورم کرده بود

دست و پایش کبود به زنجیر کشیده بود.

بومیداد

بوی تعفن.

خون آلود بود.

گندیده بود

موریانه ها از دست و پایش بالا و پایین رفتند.

فاسد بود؟

تازیانه بر بدنش نقشها به یادگار گذاشته بود.

سقف لرزید

آری

می خندید.

راستی چند ساله بود این بغض؟

پاورقی:دوست دارد مقاومتش را در مقابل سقف (آسمان) قبلی به رخ بکشد.

شاید هم روزگاری توآویز همین سقف شدی!

به یاد داشته باش که روزی فرو خواهد ریخت.

با این حال تو می سازی!

+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 22:42 توسط مینا |

زمين تاب مرا ندارد

 

آسمان بر سرم ميكوبد

 

من بين اين زمين و آسمان در حال له شدن هستم

                                                    پوچی

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 14:28 توسط مینا |

    

دفتري با جلد چوبي از درخت انار با ورق هايي كه رنگ سياه به تن دارند.

 

هديه بوداز سياهي.

 

فكر مي كردم تكيه اي از خودش را به من داده تا بر روي حفره موجود در سينه ام وصله اش كنم.

 

اما با تعريف هاي سياهي از دفتر يافتم وسعتش چيزي است بالاتر از وسعت يك ذره.

 

دفتر را روبرويم گذاشت و بازش كرد سپس رنگ سبز را كه از رنگين كمان قرض گرفته بود را به دستانم سپرد و گفت :شروع كن!

 

با تعجب نگاهش كردم و گفتم: ورق هايش دره هاي عميقي است كه گمان كنم لغت ها در اين دره ها گم خواهند شد!

 

گفت:همين ويژگي دفتر به آن وسعت مي دهند توانايي ات را به رخش بكش.

 

جرات پيدا كردم.

خواستم يك برگ بكشم اما رنگي نشد!

قلمو را محكمتر فشردم   بي فايده بود    قلمو فشار زيادي متحمل مي شد پس تابش تمام شد و شكست.

 

سياهي با نگاهش تمسخرم كرد و گفت:هنر خويش نه هنر اين قلمو بيچاره كه بايد جاي تو تاوان پس دهد.

 

با قاطعيت گفتم:مدادش را خواهم يافت حالا ببين.

 

پس براي ثابت كردن هنر خويشتن صبح راهي اين شهر شدم

 

وارد مغازه شدم:ببخشيد يك مداد با زغال سفيدرنگ؟

 

فروشنده پوزخندي زد و گفت:پيدا كرديد به ما هم بدهيد خودمان را سفيد رنگ كنيم!

 

فروشنده مغازه بعدي:اشتباه آمديد من دكتر نيستم!

و فروشنده هاي ديگري را با سخنان تحقير آميزشان پشت سر گذاشتم

 

در راه بازگشت به خانه به ياد آن كفش پاره مادر بزرگ افتادم حاضر نبود آنرا به كيسه سياه زباله بسپارد مي گفت با اين بر خاك كربلا سوريه و مشهد قدم گذاشته و برايش چيز با ارزشي است كاش.................

 

مغازه پينه دوز كوچك و نمناك با ديوارهاي ترك خورده اي كه حس

مي كردم ديگر توان ايستادن را ندارند

 

پيرمردي سالخورده با موها و محاسن بلند سپيد

چهره اي آرامبخش داشت كه از ديدنش مي يافتي كه در كجاي اين دنيا در جا مي زني !

دستانش با كفش هاي مادر بزگ مشغول شد

دفتر در دستم                  ورقش مي زدم.

صفحاتش تكراري بود حتي نگاه هم در اين دفتر غرق مي شد!

بي اختيار رو به پينه دوز پرسيدم:

مدادي با زغال سفيد براي اين دفتر.

و دفتر را روبرويش گذاشتم

بدون اينكه چشمانش دفتر را لمس كنند گفت:اين دفتر وسيعي است چگونه با مدادي محدود به رنگ سفيد مي خواهي لغات بر روي صفحه بنشينند؟!

مات ومبهوت نگاهش كردم گفتم:چند روز است كه به دنبال آن در آلودگي هاي اين شهر حل شدم شايد بهتر باشد بگذرم.

 

گفت:به همين سادگي!؟ كمكت مي كنم با جوهر خويشتن.

 

گفتم: خون

پاسخش اين بود:شوخي كثيفي بود

 

كفش تعميرشده را تحويل داد و من نميدانم چگونه به خانه رسيدم

 

سياهي پرسيد:يافتي؟

 

پاسخ من:جوهر خويشتن.در حاليكه سردرگم بودم ادامه دادم:درويش بود. درويش.

 

ساعت 2:30 بامداد دفتر مانند آينه دقي روبرويم چشمانم بسته نميشد و براي حل اين معماي جوهر خويشتن همراه با من با دقيقه ها وثانيه ها قدم ميزد.

 

سياهي گفت:جوهر خويشتن؟!كم نيست كوچك هم نيست

پس توقع نداشته باش در اين اتاق بسته بيابيش

 

سپس در را باز كرد تا خواستم كفشانم را به پا كنم اندوهناك نگاهم كرد

لبخند تلخي زدم و كفش ها را سر جايش قرار دادم

 

شبگردي براي يافتن جوهر خويشتن

 

نخ سيگاري همراهم شد همراهي بس دلسوز و مهربان كه با هر نفسم دلسوزي مي كرد

بعد از قدم زني چند كوتاه با خودم گفتم :آسمان؟           باران؟       مهتاب؟

 

سياهي كه مانند هميشه در تعقيبم بود گفت:مگر تو از جنس مهتابي؟ تكرار كردم :خاك خاك!

سپس بلند خنديدم سياهي كه شيطنت را در صورتم ديد گفت:اصلا شبيه به ارشميدس نيستي خودت را با ارشميدس اشتباه نگير!

لغات يافتم كه زبانم را قلقلك ميداد سر خورد و پايين رفت و زبان بس سكوت و پا راه بازگشت را در پيش گرفت.

 

صبح قبل از سلام خورشيد به شهر دفتر را برداشتم و به سراغ پينه دوز رفتم

مغازه تعطيل بود كنار مغازه ايستادم بعد از چهار ساعت منتظر بودن با قدم هاي كوتاه آرام نزديك شد

بدون توجه به حضور من در را گشود گويي مرا نمي ديد يا واقعا من جسم خارجي ندارم!

پشت سرش داخل شدم گوشه مغازه ايستادم تا شايد متوجه حضورم شود اما او

 در ابتدا خيلي آهسته بخاري را روشن كرد سپس به طرف ميز كار رفت روي صندلي نشست كفشي را در دست گرفت و به تعميركردنش پرداخت

هيچ فايده اي نداشت پس خود دست به كار شدم روبروي صندلي اش دو زانو نشستم اما انگار نه انگار كه آدمي هستم كفش را از دستانش گرفتم  دفتر را روبرويش گشودم و گفتم: از جنس خاك. مي خواهم شما آغاز كننده اين دفتر باشيد

نگاهي به دفتر انداخت و آرام انگشتانش صفحه ها را لمس كردند لغاتي از جنس نور بر روي صفحه به رقص در آمد:

من سيب كپك زده هستم كه زندگي گازي زد و سپس دور انداختش و من تلاشي براي غلتيدن و همراه شدن با موج آن جوي نزديك به خود را نداشتم پس ايستادم

اشك مي ريخت اما چشمان اندوهناك من لياقت همراهي را نداشتن رو به من گفت:سالها بود كه سر انگشتانم اينگونه ذق ذق نكرده بود

بر دستان سردش بوسه زدم و برخاستم

دستانم را فشرد و گفت: ميدانستم كه برمي گردي اما اينقدر زود! توقع نداشتم؟!

آرام آرام بر زخم هايم ناخنك زدي زخم شكافت

من در هراس

غافل از اينكه درد اين زخم بسي شيرين است

حالا تو بنويس

دستان چوب خورده از زندگي را در جيب كتم فرو بردم:نه!قول داده ام ديگر ننويسم حتي نامم را.

 

خارج ميشوم

چقدر زود به انتهاي خود رسيدم

 

من مي مانم و اين ته سيگاري هاي زير پايم و اين پاكت خالي سيگار

من مي مانم و

من

و

ديگر هيچ

و هيچ

هيچ

 

براي هميشه........................................................

                                                                      پوچي

 

 

                                            پايان                                       

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 20:8 توسط مینا |

مي گويند زمين كروي است

 

من باور ندارم

 

در كره خط ها پاياني ندارند

 

شروعي هم ندارند.

 

در كره نقطه ها نمي ميرند          نا بود نمي شوند

 

و هر خطي از اين كره كه يك دايره است  متعلق به يك آدمي است

 

اما زمين و اين دنيا براي من پاره خطي است به طول يك نقطه.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 15:48 توسط مینا |

زير سايه اش ايستاده بودم

 

بلند بود اما براي من ..................

 

تبرنگران بود اما من اصرار در نابودي

 

نخل تسليم بود

 

حضورش را حس ميكردم ميدانستم از ديدش پنهان نخواهم ماند

 

اما جرات برگشتن به سمت آن پنجره و ديدن آن چشمان را نداشتم

 

نسيم مي وزيد و صداي تبر بود كه در حياط مي پيچيد

 

خرما هاي نرسيده با ضربه هاي تبر به لرزه مي افتادن

 

نه!

 

 تبر هم چاره ساز نيست

 

تبر را به گوشه اي از حياط پرتاب كردم

 

رو به آن پيرمردي كه پشت آن پنجره هميشه بسته و بر روي صندلي

 

چرخدارش ميخكوب شده بود كردم

 

چشمم كه به نگاهش افتاد.............

 

باور نميكردم نگاهش پر بود از تهي

 

فرياد زدم: فردا به محمد آقا مي گويم تمامش كند

 

و پيرمرد فقط نگاه ميكرد

 

 

داخل اتاق شدم و صندلي چرخدار را به طرف بخاري كوچكي كه ديگر

 

تواني براي سوزاندن نداشت هدايت كردم

 

اتاق نمناك بود

 

كنار صندلي چرخدارش نشستم

 

_من پذيرفتم اين سرنوشت را پس بيتابي نكن

نوشته شده توسط پوچی

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 16:23 توسط مینا |

 

نمي خواستم خود را به فراموشي بسپارم اما دير شده بود

  و ديگر تواني براي ايستادن و بلند شدن ندارم

 

 

چون ديگر خويشتني برايم معني ومفهومي نداشت

 

نمي دانم چه شد امابه يكي از ديوار ها نزديك شدم

 

سرمايش را حس مي كردم اما من سرد تر از او بودم

سرم را بر روي شانه هايش نهادم

 

مي دانستم تاريكي ايستاده و نظاره گر است

 

اما من آرام در گوش ديوار شروع به نجوا كردم

 

از فراموش شده ي آسمان و زمين از اينكه در تبعيد هستم و ميدانم كه به زانو در

 

آمده ام و سقوط كردم

سرگردانم در اين دريا كه آبش آبي است و نا آشنا ست اين رنگ براي آب

 

بدون اينكه يك لحظه به نقابي فكر كنم

 

از طرفي خيالم آسوده بود كه ديوار توان حرف هايم را خواهد داشت

نمي لرزد و فرو نمي ريزد

 

چشمانم را كه گشودم درآغوش ديوار به خواب رفته بودم

اما چشمانم چيزي نميديد

عينكم..........عينكم

 

دستانم عينك را جستجو مي كردن اما نيافتن

 

تاريكي گفت:

بايست

دو قدم چپ..............پنج قدم عقب ....................شش قدم راست....

و من مطيع

هفت قدم جلو.............سه قدم راست..............دو قدم عقب .......يك قدم چپ

بشين

 

نشستم و عينك را برداشتم

چشمانم ميديدن خيلي واضح

اما باورم نمي شد

 

پي بردم كه چرا تاريكي نمي خواست عينكم را بي يابم

 

در مقابل ديدگانم ترك عميق ديوار پديدار شد

Click for Full Size View

به مستوران مگو اسرار مستي

حديث جان مگو با نقش ديوار

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 17:40 توسط مینا |

 

دررا  آرام پشت سرم بستم تا كسي متوجه رفتنم نشود

كوچه هم در خواب بود به جز من وآن بچه گربه كه با چنگالش سعي در پاره كردن يك كيسه زباله را داشت

آن گرسنه بود اما من لبريز لبريز

خيلي آهسته قدم برمي داشتم

فقط قدم بر مي داشتم

راه ميرفتم اما گويي به جلونمي رفتم

فكر مي كردم زمان ايستاده

اما اين من بودم كه از زمان جا مانده بودم

از زمانه وآدمهايش

سرم را بلند كردم

توقع زيادي داشتم از چشمانم كه بتواند ماه را برايم جست وجو كند

به ياد نداشتم كه ديگر گرمي مهتاب گرمي لغات را حس نميكنند اين چشمان نابينا

پس سر به زير افكندم وبه قدم هايم خيره شدم

راه ميرفتم

به قدم هايم نگاه مي كردم گاه گاهي مي ايستادم و پشت سرم را نگاه ميكردم

سياهي بود كه تعقيب ميكرد مرا

صداي جاروي فراشي بلند وبلندتر مي شد

سرم رابلند كردم رفتگري پير مرا با تعجب نگاه ميكرد و دست از جارويش كشيده بود

از آن فاصله گرفتم صداي جاروي فراشي بار ديگر بلند شد

چرا مرا با تعجب مي نگريست؟

مگر شبگرد نديده؟!

سرم را به زير انداختم و تازه متوجه شدم كه رفتگر چرا مرا با تعجب نگاه مي كرد!

نه كفشي نه جورابي

از خودم پرسيدم :چرا سردي زمين را حس نكردم؟

چون خود سرد تر از زمين هستم

نيم نگاهي به ساعت افكندم ساعت دو بامداد و من در كوچه پس كوچه هاي اين شهر بزرگ پرسه ميزدم

آيا به دنبال چيزي ميگشتم؟!

به دنبال چه؟!!

به خود آمدم وخود رادر مقابل پارك ديدم

يعني اين همه راه آمده ام؟

به داخل پارك رفتم

برروي اولين نيمكت نشستم

سيگاري روشن كردم و آن را در گوشه لب نهادم

مدتي بعد سيگار را از لبهايم گرفتم و به آن خيره شدم

من هم مانند توتون هاي اين سيگار از درون مي سوزم و دود مي شوم ودر نيستي حل مي شوم

و بالاخره آن هديه.

هديه اي كه پنج سال پيش گرفتم

اما جرات باز كردنش را نداشتم

بازش كردم

يك كتاب بود

بر روي جلدش نوشته بود

هشت كتاب

وكمي پايين تر

سهراب سپهري

گشودمش و اولين شعري را كه به چشمان خورد بلند بلند خواندم

اهل كاشانم اما

شهر من كاشان نيست

شهر من گمشده است

اندكي مكث كردم

چه بيگانه اين حروف

خواستم ادامه را بخوانم

كه

سياهي شروع به خواندن كرد

اهل خاكم اما

جاي من اينجانيست

من خودم گمشده ام

لرزيدم از سخنانش

كتاب رابر روي نيمكت گذاشتم و سيگار نيم سوخته را رويش

شروع به راه رفتن كردم

قدم هايم تند و تندتر مي شد

مي خواستم فرار كنم از حرفش از حقيقت

آري من خودم گمشده ام

 

ايستادم

مي خواستم بدانم كجا اشتباه كردم يعني سر كدام چها راه اشتباه كردم در انتخاب راه

پس راه رفته را بازگشتم

در راه اشتباهي نكرده ام

آري خودم بزرگترين اشتباهم

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 21:6 توسط مینا |

يك كوچولوي خوشگل وارد خونه شده بود همه دوسش داشتن و به اون محبت مي كردن

 

اما يه چيزي رو هيچ كس نمي تونست درك كنه:

 

اينكه چرا بچه ي  پنج ساله اصرار داره با كوچولو تنها باشه!

 

همه مي ترسيدن كه شايد اون حسودي كنه و وقتي با اون تنهاست اذيتش كنه و

بلايي سر كوچولو بياره.

 

اما بالاخره بعد از اصرارها و پا فشاري هاي اون بچه پنج ساله قبول كردن كه فقط براي پنج دقيقه  فقط پنج دقيقه بچه رو با كوچولو تنها بذارن

 

خوشحالي تو چشماي بچه برق ميزد

 

پس خيلي سريع رفت تو اتاق كوچولو و در رو هم پشت سرش بست اما در محكم بسته نشد  

 

طوري كه بقيه از بيرون مي تونستن تو اتاق رو ببينن

بچه آروم آروم رفت طرف كوچولو

 

صورتشرو روي  صورت كوچولو گذاشت  و گفت:

 

ني ني مي گي خدا چه جوري بود؟

 

آخه كم كم  داره يادم ميره!

Click for Full Size View

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 20:34 توسط مینا |

در ميان دستمال سفيد كه رويش نخلي بلند قامت مي درخشيد قلب تهي را پيچيده بودم

دستمالي كه اشك هاي مادرم را جمع مي كردم

صاحب دستمال به مرخصي ابدي رفته بود

و حال اين دستمال بود كه يك مرخص شده را همراهي مي كند

زمان برايم بي معني شده بود.وارد باغچه شدم نخلي در وسط قد علم كرده بود

و بهار نارنج و درخت ليمووشكوفه هاي انارو درخت عظيم كنار. باغچه زيبا بود اما با چشم هايي بسته.

چشمانم را باز كردم باغچه باغچه نبود بيش همانند كويري بود كه نخل در آن دوام را

 يافته بود

به سراغ نخل رفتم خواستم بعد ازاين همه داستان خوانده شده كه مهم نيست داستان است يا واقعيت به او بگويم اما تا ديدمش نظرم برگشت

مي دانستم كه ظاهري است كافي بود با انگشتان چند ضربه به آن مي زديم تا خالي بودن تنه اش را دريابي.

درست است                آن نخل مرده بود اما نه براي من

براي من نمرده بود

به كنارش رفتم حسي پيدا كردم حسي آشنا بود كه گه گاهي به سراغم مي آمد

حس حسرت اين نخل

كه از تنه اش بالا روم خرماهايش را بچينم و هم آنجا مزه مزه اش كنم

اما كدام خرماها ؟

خرماهاي نداشته!؟

من اين حس را ناديده مي گرفتم اين بار هم همانند قبل

رو به رويش نشستم براي يك لحظه چشمانم را بستم و به خاطر آوردم كه هشت سال پيش

در كنارش صندوقچه اي كه در آن خاكستر آرزوهايم را كه سر نوشت سوزانده بود و به من هديه داده بود را دفن كردم.

اما او نمي دانست به او گفته بودم: امانتي است يك صندوقچه ي طلاست

مراقبش باش چون ممكن است بدزدنش

واي چه قدر خوشحال بود كه آن امانتي را به او سپردم

بار ديگر چشمانم را گشودم

خاك را كنار مي زدم تا در كنار آرزوهاي كشته شده ام به خاك بسپرمش

و زمزه كنان مي گويم:

تو اگر در تپش باغ خدارا ديدي....

كه ناگهان صدايي هولناك گفت:شب سردي است

با صدايي لرزان پرسيدم:تو كيستي؟

و صدا در پاسخ گفت:

من از آن تو هستم

من مكمل تو هستم

من تاريكي هستم

اي پوچي

                                          نوشته شده توسط پوچي

Click for Full Size View

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 15:19 توسط مینا |

صداي باز شدن در سيه چال نظرم را به خود جلب كرد.

 حس كردم شخصي ميان آن سيا هي ايستاده

 شروع به حرف زدن كرد : تو شكست خوردي پس بايد تاوان